|
گفتم: «بمان!» و نماندی!
سيب دندانزده از دست افتاد به خاک و تو رفتي و هنوز سالهاست که در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزازم و من انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا خانه ي کوچک ما سيب نداشت.
چه انتظار عجیبیست ؟! تو بین منتظرانی .... عجیب تر انکه چه اسان نبودنت شده عادت .... چه کودکانه سپردیم دل به قصه قسمت ؟! چه بیخیال نشسته ایم ؟! نه کوششی ؟! نه وفایی؟! فقط نشسته و گفتیم : خدا کند که بیایی ......!
گريه ام مي گيرد روشنک
خدایا مرا به خاطر تمام باید هایی که انجام نداده ام و تمام نبایدهایی که انجام دادم ببخش آمین سال نو مبارک .... امیدوارم به همه ارزوهای قشنگتون برسین ... دلهاتون سبز و بهاری
از دورها، دورها مي آيي و فقط يك چيز يك چيز كوچك در زندگي من جا به جا مي شود اين كه ديگر بدون تو در هيچ كجا نيستم روشنک
اين قانون گرم انسان هاست که از انگور باده مي سازند و از ذغال آتش و از بوسه آدم ها را اين قانون سخت انسان هاست که زنده بمانند به رقم تلخي ها به رقم خطرهاي مرگ اين قانون ملايم انسان هاست که اب را به نور تبديل کنند خواب را به واقعيت و دشمن را به دوست .....
من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات می گریزم از شب علی شریعتی |
About![]()
ساعت از 12 که بگذرد
Home
|