تبليغاتX
روزهایی که بی تو می گذرد

روزهایی که بی تو می گذرد

avishan

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت23:18توسط Roshanak & Avishan & Roya | |

گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانون نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن1

گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟?

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت23:14توسط Roshanak & Avishan & Roya | |


غضب آلود کرد به من نگاه
 

سيب دندانزده از دست افتاد به خاک
 

و تو رفتي و هنوز
 

سالهاست که در گوش من آرام، آرام
 

خش خش گام تو تکرار کنان
 

مي دهد آزازم
 

و من انديشه کنان غرق اين پندارم
 

که چرا
 

خانه ي کوچک ما سيب نداشت.


حميد مصدق

+نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت22:15توسط Roshanak & Avishan & Roya | |

 

چه انتظار عجیبیست ؟!

تو بین منتظرانی ....

                             عجیب تر انکه  چه اسان نبودنت شده عادت ....

چه کودکانه سپردیم دل به قصه  قسمت ؟! 

چه بیخیال نشسته ایم  ؟!

                                     نه کوششی ؟!

                                                               نه وفایی؟!

فقط نشسته و گفتیم : خدا کند که بیایی ......!                                             

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت20:43توسط Roshanak & Avishan & Roya | |

 

گريه ام مي گيرد


روزي از شهر تو من خواهم رفت


غرق در غنچه اشک وپس از آن شايد


جويبار نجيب نگه ما ديگر همچو دو خط موازي با هم


هيچگه تلاقي نکند روزي از شهر تومن خواهم رفت


گريه ام مي گيرد...

روشنک

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت11:5توسط Roshanak & Avishan & Roya | |


خیلی نوشتم تا بهترین باشد برای امروز ... اما هیچ کدام اونی نشد که می خواستم... پس ساده می گوییم...


یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل والنهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

خدایا مرا به خاطر تمام باید هایی که انجام نداده ام و تمام نبایدهایی که انجام دادم  ببخش

   آمین                      

سال نو مبارک .... امیدوارم به همه ارزوهای قشنگتون برسین ... دلهاتون سبز و بهاری

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت23:1توسط Roshanak & Avishan & Roya | |

 

از دورها، دورها مي آيي

و فقط 

يك چيز

يك چيز كوچك

در زندگي من جا به جا مي شود

اين كه ديگر بدون تو

در هيچ كجا نيستم

روشنک

+نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت11:56توسط Roshanak & Avishan & Roya |

اين قانون گرم انسان هاست

که از انگور باده مي سازند

و از ذغال آتش 

و از بوسه آدم ها را

اين قانون سخت انسان هاست که زنده بمانند

به رقم تلخي ها

به رقم خطرهاي مرگ

اين قانون ملايم انسان هاست

که اب را به نور تبديل کنند

 خواب را به واقعيت  

و دشمن را به دوست .....

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت14:38توسط Roshanak & Avishan & Roya | |

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب
می گریزم از عشق


و تو ای پاک ترین خاطره ها همه جا در پی تو می گرددم  

                                                                               علی شریعتی   

+نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت14:53توسط Roshanak & Avishan & Roya | |

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت19:59توسط Roshanak & Avishan & Roya | |