|
حرف ِ من اینه:
" یغما گلرویی "
مرد دروغین قصه های شرقی از کدام مغرب سر به فلک کشیدی که ابر ها هم نشانی ات را گم کردند هوای دست های من سردند و در هیچ کجای زمین به اندازه ی چشم های تو خورشید نمی تابد دلم رد پایت را می خواهد و یک فنجان چای داغ وقتی که لب هایم از سرما نمی توانند تو را تلفظ کنند روشنک
گفتم: «بمان!» و نماندی!
سيب دندانزده از دست افتاد به خاک و تو رفتي و هنوز سالهاست که در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزازم و من انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا خانه ي کوچک ما سيب نداشت.
چه انتظار عجیبیست ؟! تو بین منتظرانی .... عجیب تر انکه چه اسان نبودنت شده عادت .... چه کودکانه سپردیم دل به قصه قسمت ؟! چه بیخیال نشسته ایم ؟! نه کوششی ؟! نه وفایی؟! فقط نشسته و گفتیم : خدا کند که بیایی ......!
گريه ام مي گيرد روشنک
خدایا مرا به خاطر تمام باید هایی که انجام نداده ام و تمام نبایدهایی که انجام دادم ببخش آمین سال نو مبارک .... امیدوارم به همه ارزوهای قشنگتون برسین ... دلهاتون سبز و بهاری
از دورها، دورها مي آيي و فقط يك چيز يك چيز كوچك در زندگي من جا به جا مي شود اين كه ديگر بدون تو در هيچ كجا نيستم روشنک
اين قانون گرم انسان هاست که از انگور باده مي سازند و از ذغال آتش و از بوسه آدم ها را اين قانون سخت انسان هاست که زنده بمانند به رقم تلخي ها به رقم خطرهاي مرگ اين قانون ملايم انسان هاست که اب را به نور تبديل کنند خواب را به واقعيت و دشمن را به دوست .....
|
About![]()
ساعت از 12 که بگذرد Archivesآبان 1387مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 Links
mahnaz & alireza
سایت رسمی احمد شاملو |